Jan 27, 2010

دوستت دارم ...

روزهاست که قلبم برای تو میتپد ای آنکه آرام ترین لحظات را در محضر نگاهت سپری کردم.
ای آنکه هنوز هم احساس حضورت موجب لرزش دستانم میشود و هنوز هم نگاهم را میدزدم و چه کودکانه به بازی دستانم می نگرم و تو میفهمی ... چیزی گفتی؟؟؟ صدایم میلرزد ... نه

Nov 18, 2009

آخرین پست!شاید!!

نمیدونم چرا این تصمیم و گرفتم.ولی این روزا خیلی اتفاقات جورواجور و بدی پیش روم قرار گرفته....جوری که از زندگی خستم.از خودم از این دنیا....از ادماش.هیچکی هم نیس بهم امید بده....تنها عشقمم که زد زیرِ قولش :| دیگه موندم به خدا...امیدوارم اگه یه روزی برگشتم نت مانی دوست دختر دار شه.عباس زن بگیره :) رویا شوهرش برگشته باشه.سلین همچنان سنگ صبورم باشه.سمانه تمام غم هاش تموم شه.سامان و فاطیما و حاج مهدی برگشته باشن ایران.ممد و فاطیما هنوز با هم خوش باشن.باران تپل شه :) دورا هم همچنان می به دست باشه :دی لادن هم بیاد مشد خودمون :) امید دانشگاهی که دوس داره قبول شه :) مریمم همینطوری دوست داشتنی باشه.محمد دیگه کچل نباشه :دی پنتا جوون شه :) یولیو هم عمر با برکت نصیبش شه :دی و همه کنار هم شاد باشن.امیدوارم.دوستون دارم.همتونو.حتی اونایی که از قلم افتادن :* بای

Nov 5, 2009

خدایا...صدام میاد؟!؟

دلم میخواد من باشم ... تو باشی ... یه جای سبزو آروم باشه ... بغلت کنم ... آروم بگیرم ... نه ... نه
دلم میخواد خودم باشم ... خودم باشم ... تنها باشم ... کنار آب ... اونقد تنها که خدا هم بهم دس مریزاد بگه ... انقد تنها که تنهایی رو بغل کنم ... اونقد تنها که تو تنهایی جون بدم ... از زندگی بیزارم ... از این دنیا ... از این همه جنگ ... اونم با ... هوف
خدایا خسته شدم ... صدام میاد؟

Nov 1, 2009

وقتی که باران میبارد!


باران میبارد...خاطراتت را با خود به آغوش میکشد و به چشمانم میسپارد...غافل از اینکه هنگام رفتن چه غریبانه غم نبودنت را در نگاهم باقی میگذارد....

Oct 7, 2009

آپاندیس!

سلام :) دیروز صبح یه درد ِ شدید تو ناحیه ی شکمم احساس کردم و گلاب به روتون حالت تهوع شدیدی داشتم.خیلی حالم بد بود.خیلی.رفتم بیمارستان بهم ازمایش خون اینا داد :دی بعدش رفتیم ازمایش دادیم و گفتن بهله شما اپاندیست اود کرده :( به داداشم اینا که گفتیم گفت نه بابا من سه جا آزمایش دادم گفتن اپاندیس داری بعد اخرش معلوم شد ندارم
جل الخالق! چیکار کنیم حالا؟ اقا گشتیم دنبال یه متخصص خوب حتی.دیگه گفتن شباهنگ دکتر ِ خوبیه و اینا.مام گفتیم اوکی.قبل ِ اینکه بریم پیشش رفتم سونو گرفتم.اقا دکتره گفت اپاندیست حاد ِ و اینا.خلاصه چون هیچی درد ندارم هیچکی باورش نمیشه که من اپاندیس دارم که.خودمم شک دارم راستش.دیگه رفتیم که دکتر شباهنگ و لحاظ کنیم که مطب تشریف نداشت.ادرس داروخونه ی باباشو دادن :))
موندم چی بگم والا.با این سنش باباش هنوز کار میکرد.ماشالا
دیگه خلاصه سرتونو به درد نیارم.این بنده خدا رو پیدا نکردیم.دکتر توسلی پیشنهاد شد.رفتیم پیش ِ منشی شو قرار گذاشتیم برا فردا.ولی من همچنان درد ندارم :O
البته دارما.ولی نه به این شدتی که انتظار میره
دیگه اینکه الان یک و نیم ِ نصف شبه و من به جای استرس و خواب و اینا نشستم پای نت :دی
التماس دعا هم دارم حتی :دی
بای :|

Sep 23, 2009

رارندگی

سلام.چند روزه که رفتم کلاس رارندگی ثفته نام کردم و مقشول ه کلاس رفتم.بهدش خب روحیم عوض شدش حتی.تازشم باورم شد میتونم اعتیاد به نت رو کم کنم

Sep 6, 2009

شب!

چه شبهایی که بی تو و با یاد ِ تو گذشت.و چه شبهایی که اشک در چشمانم حلقه زد.یادش گرامی.به راستی تو همانی که من میشناختم؟؟؟؟